همه چیز مرتب بود ؛ اما کفش ها کوچکتر از آن بودند که به پایش بروند.
نگاهی به پری مهربان کرد. برای جشن داشت دیر می شد.
شانه ای بالا انداخت.
"اشکال نداره"
سیندرلا این را گفت و پا برهنه سوار کالسکه شد.
" وحید محسنی"
شعر _ داستان...
ما را در سایت شعر _ داستان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 210 تاريخ: چهارشنبه 26 آبان 1395 ساعت: 4:09